آسمان من

سلام

۱.بعد ۱۰ روز امروز از صبح خونه ام و میتونم وبگردی کنم... هفته پیش دو روز دانشگاه بودم و بقیه هفته رو هم مسافرت... این هفته ام از اول هفته یا دانشگاهم یا این ور اون ور واسه کارای دانشگاه و یا کلاس زبان... نهایتا امروز با خیال راحت صبح خوابیدم بعد وبگردی کردم و آهنگای جدیدمو گوش کردم... البته فقط اینا نبود همزمان درگیر یکی از کارامم هستم... هوا بارونی شده و انگار این باعث میشه آدم حالش بهتر بشه... تا اینجا یه جور مقدمه بود... از اینجا به بعد چند تا موضوع رو شروع کردم به نوشتن و پاک شد... حس میکنم هیچکدوم واسه امروز مناسب نیستن.... امروز یه روز معمولیه آرومه... دلم نمی خواد با فکر کردن و نوشتم  دغدغه های روزای دیگه ام نا آرومش کنم... آلان دارم آهنگ لحظه از خوا.جه امیر.ی رو گوش میدم.... یه جور آرامش خوبی بهم داده... "برای همین چند لحظه یه عمر تو هر لحظه دنیامو از من بگیر... فقط این یه رویارو با من بساز همه آرزوهامو از من بگیر ....برای همین چند لحظه یه عمر همه سهم دنیامو  از من بگیر... فقط این یه رویارو با من بساز همه ی آروزهامو از من بگیر"...  این روزا تو این همه شلوغی و استرس و غصه ها و خوشی های گاه و بی گاه دلم یه چیزی رو میخواد که ندارمش... الان و این روزها میخوامش اینکه بعدا بدستش اوردم برام مثل الان ارزشمند باشه رو نمیدونم... فقط اینکه این روزا بهش نیاز دارم و ندارمش....

۲.راستی مسافرتی که در بالا در موردش گفتم خوب بود... حس میکنم حالم خیلی بهتر از قبل شده...

۳.اگه یه روزی ارشد قبول شدید و رفتید دانشگاه  و دیدید بچه ها مثل دوره کارشناسی نیستن اصلا جا نخورید... یه محیط رقابتی وحشتناک... موضوع و پیشنهاد دزدی... شیرین عسل بازی در اوردنایی که تو دوره کارشناسی خیلی کمه... حسادت... زیر آب زنی... رئیس بازی دراوردن سر کلاسا... حس من از همه بهترم و بیشتر می فهمم و موفقیاتام از همه شماها بیشتره... و حتی نفرت از همکلاسی ها ... در دوره ارشد موج میزنه... فراوونه... یه وقتایی دیونه کننده اس... اوایل نمی تونستم با این جو سرد و عجیب کنار بیام...مخصوصا اینکه تو دوره کارشناسی یه کلاس صمیمی و یه دست داشتیم... کسی بد کسی رو نمی خواست و از موفقیت بقیه خوشحال میشد اما اینجا برعکسه... الان بهتر شدم... دیگه بچه ها رو شناختم... خیلی خیلی خودمو کنترل میکنم و بیشتر از همیشه سعی میکنم فقط حواسم به خودمو و کارام باشه... البته من فکر کردم فقط بچه های ما اینطورین از چند تا از ارشدای دیگه تو دانشگاه های دیگه پرسیدم و دیدم اکثر این چیزایی که گفتم تو دانشگاه های دیگه هم دیده میشه.. خلاصه اگه رفتین ارشد و این چیزا رو دیدید شکه نشید... البته این نظریه منه که استادا هم در ایجاد این جو بی تقصیر نیستن... کارای زیادی که میدن، توقعات بالاشون و حتی مقایسه کردن دانشجوها و کاراشون با هم  تاثیر بدی رو بچه ها میزاره... همین خود من الان تو کلاس مورد نفرت یه سریا واقع شدم... چون دو تا استاد ازم توکلاس خودمون و یه کلاس دیگه تعریف کردن... باورتون میشه؟... انگار مهد کودک میرم...

۴.دیگه اینکه سعی میکنم همه چیز خوب بشه و خودمم خوب باشم و به فکرهای عجیب و غریب گذشته ام کمتر فکر کنم... اتفاقات گذشته رو هم فراموش کنم و کمتر به خودم گیر بدم... شاید خیلی جاها من مقصر اتفاقات بودم اما همیشه ام نه... این فکر بیشتر به آرامشم کمک میکنه...

۵.خیلی دلم میخواد یه باشگاه ورزشی برم اما اصلا وقت ندارم... حس میکنم ورزش میتونه حالمو بهتر کنه و کمک کنه به تخلیه روحی... امیدوارم بتونم یه وقت واسه این گیر بیارم...

۶.شاد باشید...

تاريخ سه شنبه 21 آذر1391سـاعت 15:10 نويسنده نسرين| |

MisS-A