| ..::آسمان من::..
|
|
|
سلام... ۱.مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد...او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد... اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟» مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!! ۲. حرفی نیست....!!! ۳. هنوز سه نفری وقت که گیر می آوریم شروع می کنیم به تکرار این جمله... خوب حالا کجا بریم؟... بعد از کلی گزینه و بررسی موجودی جیبها! یک جا را انتخاب می کنیم ... حتی با اینکه توی این مدت خیلی چیزها پیش آمده که از هم دلگیر باشیم اما باز هم با همیم... و این خوب است... هفته پیش که رفته بودیم بچرخیم گفتیم تا ایستگاه مترو را پیاده برویم.... نیم ساعتی پیاده رفتیم و مشاعره کردیم ... نه از این مشاعره ها که صرفا یک بیت شعر بخوانیم... مشاعره ما همه جور شعر ، ترانه، شعر نو، و... را شامل می شود ... یعنی ممکن است برسی به حرف آ و بخوانی آمنه آمنه و...!! ... و همین قرو قاطی خواندن است که می چسبد... باران هم می بارید... و خیلی چسبید.. خیلی.. دلم تنگ می شود برای این روزهایمان... ۴. آقای کچل دکتر است... اما یکی از دوستانش که استاد ما نیز هست فوق لیسانس دارد... رفته بودیم برای رزرو کلاس دارای پرژکتور... داشتم فرم مربوطه را پر می کردم... برای نام استاد نوشتم دکتر فلانی... اما شک کردم که دکتر باشد... بلند با یک لحن مزخرف گفتم: دکتره؟... دخترک هم بلند تر و با یک لحن مزخرف تر گفت: نه بابا دکتراش کجا بود... آقای کچل دقیقا وسط این جمله با یک لبخند وارد شد... و قیافه منو دخترک... دیدنی بودها... دیدنی... ۵. اینو میدونستین...پوست انسان بالغ مي تواند مساحتي به اندازه دو متر را بپوشاند...!!!! ۶.شاد باشید... سلام... ۱.استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم. ۲.دو روزی رفته بودیم یزد... خیلی وقت گشت و گذار نداشتیم... اما خیلی خوب بود... از همه بهتر وجود فسقلی بود که همش چسبیده بود به من... خوبی سفر رفتن این است که آدم خیلی چیزها را فراموش میکند... فکر کنم بخاطر همین است که امروز آرامم... خیلی... ۳. همیشه توی زندگی مون... توی داشته هامون... توی وسایلمون... یه چیزایی هستن که یه جورایی سوگلی ان.. از همشون عزیزترن...شاید یه آدم ... شاید یه چیز گرون قیمت... شاید هم یه چیز خیلی ساده...مثل یه دستکش... امروز رفتم سراغ دستکش سوگلیم!!... یکی از اون چیزایی که خیلی دوسش دارم... اما فقط یه لنگش بود... کلی دنبال اون یکی لنگه گشتم اما نبود... همینطوری که می گشتم... گفتم: شما دستکشام یاد گرفتین؟... تنتون خورد به تن آدما و بی معرفت شدین!!... شمام لنگه تونو ول می کنید... آخه شما دیگه چرا؟... الانم یه لنگه اش تنها نشسته جلوم... اما دیگه به دردم نمی خوره... با خودم فکر میکنم آدمام همینطورین؟... ۴.می شینم کتاب می خونم... رمان مزخرف ایرانی می خونم... رمان خوب می خونم... اما درس نمی خونم... هر هفته سرم شلوغه وقتی هم که میشه درس خوند خودم نمی تونم... بعدش عذاب وجدان می گیرم که دختر بشین درس بخون این چیزا واست فایده نداره.... اما نه عذاب وجدانه جواب میده نه دیدن سرعت گذشتن زمان... وقتی هم که به برنامه ریزیم نگاه می کنم که تا الان چه کتابایی رو باید تموم کرده باشم اما هنوز شروع هم نکردم بیشتر عصبی میشم... ولی هنوز هم با خودم تکرار میکنم که من قبول میشم... باید قبول بشم... ۵.این روزها بی نهایت منتظر برفم... و بی نهایت منتظر تا این پائیز هم تمام شود... ۶.اینو میدونستین.... شما در روز تولد خود تقريبا با ۱۸ ميليون نفر سهيم هستيد...!!!! ۷.شاد باشید... سلام... ۱.ماجراي خر ما از کره گی دم نداشت چيست؟ (داستان)مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده . مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست ! مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. نخست از یهودی پرسید . قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند ! گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام . و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد ! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید . صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد : ۲.وقتتان را زیاد نمی گیرم... داستان به اندازه کافی طولانی هست... فقط اینکه این روزها، روزهای شلوغیست... روزهای خوش... برادرمان تصمیم به ازدواج گرفتند و وقتی هم پای عروسی به خانه باز می شود یک دنیا هیجان و خوشی و کار پشت سرش می پرد توی خانه... همین می شود که این روزها یا توی این مغازه و آن مغازه می چرخیم یا یک کتاب گرفته ام دستم و به زور می خوانم برای امتحان.... از طرفی هم رمان خواندنم را ترک نمی کنم... همین دیگر شلوغ پلوغ است... ۳.دخترک میگوید: میشه دیگه از کسی خوشت نیاد؟... من(با غصه): چــــــــــرا؟... می گوید: از وقتی گفتی ازش خوشت میاد به انواع و اقسام مختلف توی جاهای مختلف جلوش ضایع شدیم(یک مورد ساده اش همان آسانسور دو پست قبل)... میدانم راست می گوید اما خوب من از آقای ...اممممممم... آهان آقای کچل خوشم می آید... (آیکون یک دختر لوس ِ غصه دار) ۴. خودم زیاد روبه راه نیستم.... بدبیاری های مدوام هم آزارم میدهد... می خندم... بیشتر از همه وقتهای زندگیم خوشبختم و به خیلی از آرزوهای ریز و درشت روزگار گذشته ام رسیده ام... اما راستش یک جای کار می لنگد... یک جایی که نمیدانم کجاست... یک جایی که باعث می شود توی تنهایی هایم بی نهایت غمگین باشم و غصه بخورم... یک جایی که مرا فرو می برد توی لاک خودم... بعد هی سر درد را بهانه میکنم و میخزم کنج تنهایی هایم... هر چند ماه یک بار یادداشتی به یادداشتهای گوشیم اضافه می شود... یادداشتهای شاد و غمگین با تاریخ... اما توی آبان ۵ بار نوشتم و مضمون همه یکی بود... و آخری... بیا تا برایت بگویم که تنهایی من چه اندازه بی انتهاست!!!... ۵.خواستم زیاد وقتتان را نگیرم مثلا... دعا کنید این روزها خوب بگذرد... خوب... عیدتان هم پیشاپیش مبارک... ۶.شاد باشید... یه روز یه خانومه که ماشینش قدیمی و خراب شده بوده تصمیم میگیره که به شوهرش یه جوری غیر مستقیم بگه که یه ماشین نو میخواد. حالا حدس بزنين شوهرش برا تولد خانومه چی میخره؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سلام... 1.شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " 2. امروز نرفتم دانشگاه... استاد بخاطر کار خودش ساعت کلاس را تغییر داده ... تازه گذاشته کله سحر... ما هم کلاس را به اغتشاش کشیدیم و گفتیم از آنجا که دانشجویان زور ناپذیری هستیم نرویم، بچه ها هم از خدا خواسته قبول کردند... نه که فکر کنی تنبلم ها نه... حرف سر این است که توی این دانشگاه کوفتی هیچ وقت هیچ کس با ما راه نیامد... چقدر برای تغییر ساعت کلاسها ... برای تغییر استاد...برای واحد بیشتر و هزار چیز دیگر دویدیم و نتیجه نداد ... حالا کمی هم ما اذیت کنیم... از این حرفها که بگذریم... تعطیلی امروز حسابی چسبید... هیچ کار مفیدی انجام نداده ام البته تا الان که تازه ظهر شده... فقط آهنگ گوش کرده ام و وبلاگ گردی کردم ... آخر میدانی فرقش با 5شنبه و جمعه این است که کسی خانه نیست و این تنهایی خوب است... و صد البته اینکه هر کاری دلم می خواهد انجام می دهم... مخصوصا اینکه دو تا 5 شنبه و جمعه قبل را مسافرت بودم و حسابی خستگی دو هفته را با خودم می کشاندم این طرف و آن طرف... راستی بالاخره توی یک کتابخانه یک آشنا گیر آوردیم و کاروزی رفتیم آنجا... نتیجه داشتن آشنا این شد که نمی رویم!!!... یعنی تصمیم گرفتم روزهای کارورزی را بشینم خانه درس بخوانم مثلا... اما از آن موقع تا حالا تمام 4شنبه ها کار داشته ام و از صبح باید می رفتم این طرف و آن طرف تا شب... تازه میدانی بدی ماجرا کجاست؟... اینکه این کتابخانه بالای خانه ماست... خوب؟... بعد این استاد محترم که کارورزی را با ایشان برداشته ایم هم خانه اش بالای خانه ماست... یعنی این آدم احتمالا میداند این کتابخانه چقدر کوچک است... یعنی مطمئنا میداند که یک کتابخانه فسقلی عمومی برای یک روز سه تا کارورز نمی خواهد... حالا اینکه کی دستمان رو می شود خدا میداند... " بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم... تو رو از یاد ببرم با خاطرات چه کنم... حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو ... بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم..." این روزها بهنام صفوی گوش میکنم... شاید یکی از دلایلش این باشد که صدایش خیلی شبیه رضا صادقی است... و رضا صادقی هم انگار تصمیم گرفته تمام زحمات گذشته اش را فراموش کند و با این آهنگهای جدیدش گند بزند به همه آلبوم های گذشته اش... میدانی دلم برای اینطوری قر و قاطی نوشتن تنگ شده بود... توی یک بند از هزار چیز حرف زدن... آها راستی بگذار این هم تعریف کنم... بعد از صد سال دیروز با آسانسور رفتیم بالا ... قطاری وایسادیم جلوی در و همین که در باز شد همدیگر را هل دادیم بیرون و سه نفری پرت شدیم وسط راهرو... بچه های خودمان هم ایستاده بودند توی راهرو و کلی بهمان خندیدند... تا اینجایش عیبی ندارد... اما یک نفر دیگر هم ایستاده بود... یک نفر که احترام زیادی برایش قائلیم و بسیار هم دوست می دارمش... بعد این آدم یک نگاهی به ما سه تا کرد که تا آخر عمر فراموش نمیکنم... یعنی افسوسی به حالمان خورد تاریخی... دلم می خواست زمین دهن باز میکرد و من پرت میشدم پائین ... حالا همیشه ما سنگین رنگین این طرف و آن طرف می رویم نمی بینمش... یعنی هی باید دنبالش بگردم ... یک روز سرخوش بازی در آوردیم سر و کله اش پیدا شد... آخر به این هم میگویند شانس؟.... و دیگر اینکه... خوبم... یعنی باید خوب باشم... با این همه چیز خوب بد بودن سخت است... و حتما روزهای خوبتر در راه است... حتما.... 3.اینو میدونستین... گوش و بینی در تمام طول عمر انسان در حال رشد است و بزرگتر می شوند...!!! 4.شاد باشید.... سلام...
۱.زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.." مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم...!!! ۲. حتما فکر می کنید تمام مدتی که نبودم نشستم و مثل یه بچه خوب درس خوندم... اما نه... راستش تنبل شدم... میانگین روزی یک ساعت درس میخونم و این یعنی افتضاح... با این که تصمیمم واسه درس خوندن جدیه اما هر کاری می کنم نمیشه... امیدوارم از هفته دیگه اوضاع بهتر بشه... ۳.واسه یه کاری دو روز رفته بودم یزد.... اما وقت نشد هیچ جا بریم... اگه همه چی خوب پیش بره این یزد رفتنا بیشتر میشه... اونوقت من دیگه موقع برگشتن از دیدن اون همه سوغاتی خوشگل دست بقیه افسردگی نمی گیرم... ۴.تا حالا شده بخوای یه قسمت از زندگیت همین طوری ادامه داشته باشه... میدونی منظورم اینه که مثلا همون جایی که هستی وایسی... یعنی انقدر اون روزها و حال و هواشو دوست داشته باشی که نخوای زمان بگذره... نه تو بزرگ بشی و نه بقیه... همه چیز همون طور باقی بمونه... همه چیز همون شکلی باشه... همه چی.... ۵. بند پنج پست قبلو یادت میاد؟... بالاخره یک راهو انتخاب کردم... تبعات خوبی نداشت... اما هر کدومو که انتخاب می کردم این اتفاق می افتاد... حداقلش اینه که از انتخابم راضیم... هی حرص نمی خورم که چرا باز از خودم گذشتم... اینبار به خودمم اهمیت دادم... ۶.این روزها خیلی خوب است اما میدانی یک چیزی ته ته ته دلم هست که می خواهمش و نمی شود... و اگر بشود... آنوقت خدایا باز هم چیزی هست که برای داشتنش پیش تو دلبری کنم و بخواهم؟... میدانم توقعات آدمها هی بیشتر و بیشتر میشود... اما این یکی... هوم ... خوب میخواهمش... :( ۷.وقتی فسقلی دنبالم می دود و یکی درمیون می گوید عم و نسدین انگار تمام دنیا را قلمبه می کنند و می گذارند کف دست من... ۸.بخاطر بی پولی رفتیم سینما تردید نصیبمون شد... خوب بود... اما نچسبید... ۹.اینو میدونستین...زرافه می تواند با زبانش گوش هایش را تمیز کند...!!!! ۱۰.شاد باشید...!!! سلام...
۱.دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار عظيمالجثهاى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد...!!! ۲. انقدر به مدیر گروه و استاد راهنما پیله کردیم تا بالاخره چند تا درس بیشتر ارائه دادن ... اینطوری تبدیل شدیم به سال آخری... یعنی با موافقت آموزش ترم بعد ترم آخره... روی همین حساب به جمع کنکوریان ارشد پیوستیم... از طرفی خوشحالم که ۷ ترمه تموم میکنم و میتونم تو آزمون ارشد شرکت کنم و از طرفی دلم برای این روزها و دانشگاه تنگ میشه... یعنی این مهر آخرین مهر ماهیه که سه نفری میریم دانشگاه... قبول شدن تو کنکور ارشدم که دیگه همه میدونید به این آسونیا نیست... ولی چه ترمی شده این ترم... کمی حقوق می خونیم... کمی اقتصاد... کمی جغرافیا... کمی مدیریت... کمی آشنایی با بانکهای اطلاعاتی... کمی عربی... دیگه حسابی قر و قاطی شدیم... ۳.می خوام بشینم یه برنامه بریزم خفن... ۵ ماه همه چیز تعطیل... درس... دانشگاه ... درس... دعا کنید برام... ۴.موقعیتی شده بود که برم معلم دبستان بشم... فک کن من با این اعصاب درست حسابیم می خوام معلمم بشم... یه لحظه یاد حرف تو دوست وبلاگی افتادم که گفتی تو معلم نشو ;)... خیلی دلم می خواست برم اما نشد...البته با این ۲۱ واحدی که برداشتم و کارورزی اصلا وقت نمی کردم... ۵.فکر کن یه جایی گیر کرده ای که هر طرفی بروی فردی که طرف مقابل ایستاده ناراحت می شود... همین دو راه هم بیشتر نیست باید یکی را انتخاب کنی... آنوقت چه میکنی؟... ببین من درست همین وسط وسط ایستاده ام... ۶.دیگر اینکه... نمی دانم این روزها چگونه میگذرد... بد و خوب قاطی... تند تند می گذرد... تند تند... ۷.اینو میدونستین... اثر سیب در بیدار نگه داشتن افراد در شب بیشتر از قهوه و کافئین است...!!! ۸.شاد باشید... سلام... ۱.روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد. به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست." سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!" ۲.هفته پیش بارها خواستم بنویسم اما نمی شد... حالا که می توانم بنویسم حرفهایم یادم نیست... ۳.سه روزی رفته بودیم اصفهان... خوش گذشت... نه مثل سال قبل اما خوب بود... هر چند که جمع دو دسته شده مان(که قبلا در موردش گفته بودم) دو دسته تر شده... و من دلیل این زیر آب زنی ها و بد گویی ها و دلخوریهای بی خود را نمی فهمم... و چیزی که توی این سفر باز آزارم میداد همین گاهی با این دسته بودن و گاهی با آن دسته بودن است... البته خوشحالم که حرفهای هیچ کدام نمی تواند دیدم را به گروهی خراب کند... من هر دو دسته را دوست دارم و نمی توانم و البته دلیلی نمی بینم که بخواهم تنها یکیشان را انتخاب کنم... امیدوارم این کدورتها و این افکار خراب به زودی از بین برود... ۴.هنوز برای کارورزی جایی را پیدا نکرده ایم... فکرش هم خسته ام میکند... دنبال یک جایی می گردیم که سه نفر را در یک روز نیاز داشته باشد... کمتر بیگاری داشته باشد... کمتر سرمان غر بزنند ... کمی حداقل کمی کار بلد باشند و گند نزنند به آموخته های دانشگاهیمان... زیاد گیر ندهند... محیطش طوری باشد که بشود بعضی روزها را پیچاند!!... موقع نمره دادن هم منت سرمان نگذارند مثل آدم یک نمره درست بهمان بدهند... من ۱۵ بدون منت و ارفاق را به ۲۰ با منت و ادا اصول ترجیح می دهم... ۵.دیگر اینکه... تابستان تمام شد... خیلی زود خیلی زودتر از آن که فکرش را می کردم... تابستان خوبی بود... خیلی خوب... و چشم دوخته ام به پائیز... و منتظرم به خوبی تابستان باشد... هم برای من و هم برای شما... ۶.اینو میدونستین...حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است...!!! ۷.شاد باشید... سلام... ۱.مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45سالهاش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. ۲. مادر و برادرمان دارند با هم حرف می زنند... یکجورایی تابلو است که برادرمان می خواهد یک چیزهای مهمی بگوید اما من من می کند... مادرمان می گوید "من که نمی دونم تو کله شما چیا می گذره کاش می شد فکر همدیگه رو خوند"... می دانم وقتی آن شما را با تاکید میگوید منظورش من هم هستم....اما به روی خودم نمی آورم و به عوض کردن کانالهای تی وی ادامه می دهم... – اگه آدما می تونستن فکر همدیگه رو بخونن که نمی شد می زدن هم دیگه رو می کشتن... مادرمان می گوید : " نه، حداقل فکر اعضای خانواده رو می شد خوند"... – اونم نمی شد... و از آن موقع تا حالا دارم فکر می کنم اگر می توانستیم فکر یکدیگر را بخوانیم خوب بود یا بد؟... آن وقت هم سر موضوعات کوچک و سوء تفاهم ها با یکدیگر دعوا می کردیم و هم دیگر را ترک می کردیم؟... میدانی فکر می کنم حداقل خوبیش این بود که جواب خیلی از سوالهایمان را می فهمیدیم... آنوقت هی توی سرمان چرا چرا چرا چرخ نمی خورد... آنوقت هی فکر اشتباه نمی کردیم ... شاید اینطوری بهتر بود... هان؟... شاید هم بدتر؟... نمی دانم... ۳. عصبانی میشوم... می گویم "چرا انقدر منفی بافی میکنید... چرا انقدر نه میارید... چرا انقدر جلوی بچه هاتونو می گیرد... چرا انقدر نظر خودتونو تحمیل میکنید"... و یک عالمه چرا دیگر.... راستش اصلا قضیه به من مربوط نیست... کسی به من نه نگفته... کسی جلوی مرا برای کاری نگرفته... حرف سر فرزند دیگر خانواده است که الان اصلا خانه نیست... و من دارم مثلا از حقش دفاع میکنم... خودش نیست و من نمی دانم اگر بود همین حرفها را می زد؟... یا شاید نظرشان را می پذیرفت؟... خودش نیست و من نمی دانم اگر بود چه می گفت اما از او دفاع می کنم... شاید دارم کمی از خواهر بودنم مایه می گذارم ... نمی دانم ... ولی فکر میکنم دارم از حرف دلهای او دفاع می کنم.... فکر میکنم باید این کار را بکنم... راستش را بخواهی هنوز هم نمی دانم چرا... ۴. آهنگ را برای دخترک پخش می کنم... میگوید: "اون روز که زنگ زدم داشتی با این گریه می کردی؟"...- آره...- "کجاش گریه داره ، این که شاد؟"... میگویم: ریتمش و آهنگش شاده اما شعرش غم داره... صدای خواننده غم داره.. هر چقدرم که شاد بخونه بازم اون غمه از ته ته صداش پیداست... –"تو یه چیزیت میشه".... بعد بلند می شود و با آهنگ می رقصد... و من فکر میکنم چرا همیشه غم و شادیم با بقیه متفاوت است؟... ۵.اینو میدونستین... اسبها در برابر گاز اشک آور مصونند...!!! ۶.شاد باشید... سلام... 1:خدايا بازهم پا درمياني كن ميان شمع و پروانه... كه يا عشق از دل پروانه پرگيرد و يا بادي رسد بر شمع ديوانه... خدايا مهرباني كن...كمي پا در مياني كن... ۲: شده تا حالا انگشت هات تشنه ي نوشتن بشه؟....خنده داره نه؟...ولي خوب باور كني يا نكني من بعضي اوقات اين حالت رو دارم...يادمه يكي دو ماه ميشد كه بيشتر از ده تا دونه اس ام اس نزده بودم...باور كن كه سر انگشت هام تير ميكشيد....دلمم نمي خواست الكي به كسي sms بدم...شروع كردم به مسيج نوشتن و saveكردن توي آرشيو گوشي....حالا يه صفحه سفيد هميشه همراه دارم...صفحه اي كه خيلي چيزا توش نوشتم...ديگه يه جور عادت شده...sms هاي كه براي خودم مينويسم.... يه مورد مشابه ديگه هم دارم...اونم اينكه بعضي اوقات ميام و شروع ميكنم به تايپ كردن..انگار دست هام به كيبورد اعتياد پيدا كردن....تا حالا تجربه اينجوري داشتي؟ 3:راستش اصلا دوست ندارم از بدي يا ناراحتي بنويسم ولي خوب نميشه....بند 4 پست قبل رو خوندي؟...فكر كنم با اين وضعيتي كه پيش ميريم ديگه دروغ رو هم بايد جزو فرهنگ والاي(ايراني اسلامي!) خودمون بدونيم...چون اگر هزاري هم دروغ بگيم زياد وقيح جلوه نمي كنيم...شايد يه جورايي زرنگي به حساب مياد...اينجا جايي كه دروغگوها مجرم نيستند...اينجا دروغ آزاده... ديگه قسم و قول و عهد و اين چيزا هم خيلي اعتبار نداره...وقتي يه چيزي زياد اتفاق بيفته يه جورايي ديگه نرمال ميشه...آدم ديگه بی خیال ميشه... در روز چند دقيقه به دروغ يا راست بودن حرفاتون فكر ميكنيد؟...چقدر وجدان درد مي گيريد؟...حتي براي دروغ هاي كوچيك...دروغ هايي از جنس "الي"... و تا حالا چقدر با دروغ هايي از جنس " سپیده" مسير زندگي كسي رو عوض كرديد؟ ۴:وقتي كه پاي دروغ باز ميشه "شك" لازم ميشيم...اصولا ما بدون شك زندگي برامون خيلي امكان پذير نيست.... شده بريد در سوپر ماركت و سوال كنيد "آقا شير داريد؟" و اون جواب بده "نه...تموم كرديم" ..و شما هم به جوابش اعتماد كنيد ...كه واقعا نداره؟ 5:همين دو بند بالا رو وقتي تعميم ميدم مي رسم به اين نتيجه كه...اگر خيلي از "من"و "من " ها "ما" نميشن زياد بي دليل نيست.... 6: دارم سعي ميكنم تو امروز باشم...يه سعي اغراق شده... هنوز نتونستم ديروزهام رو به امروزهام وصل كنم...انگار يه روزهايي رو زندگي نكردم...انگار خاطره اش رو از زبون يكي شنيدم... 7:تا حالا دلت براي خودت تنگ شده؟...من مدتيه دلتنگ خودمم... ۸: خواستم خيلي چيزاي ديگه بنويسم...ولي ميدونم حوصله ها كم شده... 9: اينو ميدونستين …سریع ترین عضله بدن انسان زبان است....!!!!! 10:شاد باشید... |
|