سلام
۱. هوا خوبه تو هم خوبی منم بهتر شدم انگار
یه صبح دیگه عاشق شو به یاد اولین دیدار
به روت وا میشه چشمایی که با یاد تو میبستم
چه احساسی از این بهتر، تو خوابم عاشقت هستم.
تبت هر صبح با من بود، تب گل های داوودی
تبی که تازه میفهمم تو تنها باعثش بودی
تو خورشید رو قسم دادی،فقط با عشق روشن شه
یه کاری با زمین کردی که اینجا جای موندن شه
تو میچرخی به دور من کنارت شعله ور میشم
تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم (فر.زاد حسن.ی)
۲.از صبح هی دلم مچاله می شود... بعد هر چه فکر میکنم چرا نمی فهمم.... بعد آمده ام یک آهنگ غمگین که نمی دانم برای چه دیروز دانلودش کردم را هی پشت هم گوش میکنم... صدای خواننده، شعر و آهنگ هر سه بیشتر دلم را مچاله می کنند... من عاشق اردیبهشتم ....اما راستش این ماه هیچ وقت با من خوب نبوده... عجیب نیست؟... مثلا تیر همیشه ماه خوبی بوده کلی اتفاق شیرین افتاده اما دوستش ندارم... در عوض عاشق اردیبهشتم که بدجوری با من لج است... این علاقه من به ماه ها هم به عشق و عاشقی هایم شبیه است انگار... هر کسی را که من دوست دارم دوستم ندارد و هر کسی را که دوست ندارم عاشق من است.... البته این مختص جنس مذکر نیستها کلا با همه آدمها اینطوریم من... ای بابا پرت شدم از قضیه... داشتم این اردیبهشت عزیز ناسازگار را می گفتم... همیشه دلم می خواست این ماه برایم دوست داشتنی بشود اما هیچ وقت نشد... همیشه اتفاقات بد و آزار دهنده رخ میداد که تا آخر ماه درگیرش می شدم .... امسال هم که رکورد زد... افتادم توی یک زندگی راکد و گرفتار در مرداب روزمرگی... میدانی ولی باز هر جوری که میگذرد بیشتر دوستش دارم انگار... اصلا اسم اردیبهشت که می آید توی دلم قند آب میکنند... حس میکنم زندگی باید توی چنین ماهی خیلی خیلی زیبا باشد و دوست داشتنی... حتی اگر حسم به واقعیت تبدیل نشود....
۳. وقتی این جمله مسخره همراه اول را میشنوم که می گوید: هیچکس تنها نیست... دلم از همیشه مچاله تر می شود.... وقتی که میبینم خیلی هایمان با وجود آدمهای دور برمان خیلی هم تنهاییم.... خیلی ها .... خیلی...
۴. "نذار که خاطرات بد رو خنده هات خط بکشن ... به روزگار من بتاب... من از تو میرسم به من"...
۵.شاد باشید...
سلام
۱. بعضی روزها هست از خواب بیدار میشوی و میبینی سالگرد یکی از روزهای خاطره انگیز گذشته است... اگر آن روز هم خوب باشد که مشکلی نیست اما امان از وقتی که نباشد... آن وقت هی به ساعت نگاه میکنی و میگویی پارسال این موقع فلان... یک ساعت بعد دوباره میگویی آن موقع بهمان... در واقع آن روز می شود یک روز مزخزف ... امروز یکی از همان روزهاست و بی نهایت دلم گرفته... فکر میکنم امسال خیلی از این روزها انتظارم را می کشد و این حالم را بدتر میکند... بعضی وقتها می گویم گذشته که گذشت... الانم که داری به گند می کشی کاری کن سال بعد این قدر مزخرف نباشد... ولی خوب انگار یک وقتهایی نمی شود ... هر چند که دارم یاد میگیرم با همه این چیزها بسازم... زندگی بازی های عجیب و غریبی دارد دیگر... همیشه اتفاقاتی می افتد که انتظارش را نداری... و گاهی هم اتفاقاتی که از آنها می ترسی... به هر حال سعی میکنم که همیشه بگویم همه چیز خوب است تا خوب بشود... امروز هم میگذرد مثل همه روزهای خوب و بد دیگر...
۲. طی یکسال اخیر نزدیک به ۴ ادکلن هدیه گرفتم اما هیچکدامشان آن چیزی نیستند که من دوست دارم... هر چهار تا گرمند و شیرین و تند... و من عطر سرد و تلخ و ملایم دوست دارم... برایم جالب است که اطرافیانم انقدر کم من را می شناسند و باز یک عطر گرم برایم می خرند مثل امروز که برادر جان یک عطر گرم و خیلی معروف برایم سوغات آورده... عطر یکی از هدیه های محبوب من است اما وقتی می بینمشان که استفاده نشده نشسته اند یک گوشه حرصم میگیرد... و الان که می خواهم بروم و یک عطر خنک برای خودم بخرم بیشتر حرصم میگیرد... دلم هم نمی آید یه کسی که برایم چیزی خریده غر بزنم و بگویم این بو را دوست ندارم... حالا من چه کنم با این همه ادکلن مصرف نشده؟...
۳. دوره بیکار بودنم خیلی طولانی شده... دیگر حوصله این کلاس و آن کلاس رفتن را هم ندارم... یک موقعی سرگرمم میکرد و باعث میشد فراموش کنم چه وضعیتی دارم اما الان دیگر جواب نمی دهد... به نتایج کنکور ارشد هم امیدی ندارم و این همه چیز را بدتر می کند... توی یک بلاتکلیفی عجیب و غریبم... خیلی امید داشتم به آینده و بهتر شدن همه چیز اما چیزی قرار نیست بهتر بشود... چند اتفاق ریز و درشت دیگر هم افتاده که همه چیز را پیچیده تر کرده... دعا کنید برایم لطفا...
۴. راستی قالب نو شده ... قالب قبلی دیگر مثل سابق نبود انگار... برای من که درست باز نمی شد... این یکی را خیلی زود انتخاب کردم... اوایل که اینجا را باز کرده بودم (تقریبا ۶ سالی می شود اما انگار هزار سال پیش بود!!!) خیلی روی قالب حساس بودم... ساعتها می گشتم تا چیزی که دقیقا دنبالش هستم پیدا کنم اما این بار نه ...خیلی سریع انتخاب کردم... دلم برای وبلاگم سوخت... قبلاها انگار بیشتر دوستش داشتم...
۵.شاد باشید...
۱.حال و روز این روزهایم خیلی شبیه بهار است... دو روز خوب و آفتابی و دو روز خراب و بارانی... خیلی دلم می خواهد بنشینم با یک نفر حرف بزنم اما هیچ کس نیست... هفته پیش با یک دوست صمیمی و قدیمی! رفتم بیرون اما دریغ از گفتن یک جمله که حالم را خوش کند... تمام مدت شنونده بودم... تا دلتان بخواهد از غصه و دردسر و گرفتاری شنیدم ... و در توصیف خودم فقط یک خوبم گفتم... خنده ام گرفته بود که در کنار این همه غصه و دردسر کلی اتفاق شاد هم افتاده اما هیچ کدام تعریفی نبوده انگار... کمی دلداری دادم و به خودم گفتم بی خیال تو خودت خوب میشوی.... این روزها خیلی با خودم درگیرم... درگیر اینکه کجای مسیرم زدم به خاکی... کجای مسیرم باید میپیچیدم و برمی گشتم اما بی خیال گذشتم... کجای مسیرم فهمیدم اشتباه آمده ام و دیگر دوربرگردانی نبود... بعد میگویم خوب گذشته را ول کن بیا یک راه را بگیر و دوباره راه بیفت اما پای رفتن نیست انگار... چسبیده ام به همین نقطه... همین نقطه که گاهی فکر میکنم عالیست و گاهی فکر میکنم مزخرفترین جای ممکن است.... همین نقطه که گاهی سرمستم می کند از خوشی و گاهی نفسم بند می آید از گریه... البته که زندگی همین است و خوشی و غصه در کنار هم ... اما اینبار بدجوری کفه غصه و بدبیاری آمده پائین... نمی دانم شاید هم نباشد و زاویه دید من بد است....
۲. درگیر خیالیم که رسیدن به آن کمی محال به نظر میرسد.... ولی دلم می خواهدش... دلم خیلی از این آرزوهای دور و درازم را می خواهد... البته بعضی وقتها آرزوها دور و درازند بعد وقتی به آنها میرسی می فهمی خیلی هم دور و عجیب و غریب و فوق العاده نبوده... به تعدادی از آرزوهای ۱۷ - ۱۸ سالگیم رسیده ام ... بعضی هایشان واقعا برایم دست نیافتنی به نظر می رسید اما وقتی بهشان رسیدم خیلی معمولی بودند برایم... یکم فکر کنید به آرزوهای گذشته و حالتان ببنید به چندتایشان رسیدید... ببینید برای شما هم معمولی به نظر رسیدند؟.... البته آن خیالی که در جمله اول ذکرش رفت بد جوری محال است... می توان به مشابه اش رسید اما خودش بعید می دانم...
۳. چه می شود که بعضی از آدمها یک نفر را به راحتی فراموش میکنند؟... چه می شود که بعضی از آدمها یک نفر را بخاطر یک جمله محاکمه میکنند و بعد هم فراموش؟.... چه می شود آدمها را که حتی کسی را که دوستش داشته اند برایشان غریبه می شود؟... چه می شود واقعا؟.... خیلی هایمان عادت کرده ایم به بی مهری... عادت کردیم به گذشتن... چه بر ما گذشته که به اینجا رسیده ایم نمی دانم...
۴. عاشق اینم که گیر کنم روی یک آهنگ... بعد انقدر در طی شبانه روز گوش کنم که خسته ام کند... انقدر که حتی یک سال بعد هم دیگر نتوانم آن را گوش بدهم.... معمولا مدت گیر دادن یک هفته است... کمند آهنگهایی که بیشتر از یک هفته ادامه داشتند... و از آن هم کمترند آهنگهایی که بعد از یک مدت حوصله گوش دادنشان را داشتم... البته این عادت اعضای خانواده را کلافه میکند... اما خوب دست خودم نیست یک آهنگ بیاید روی مخم دیگر چیز دیگری نمی توانم گوش کنم... الان هم گیر کرده ام روی آهنگ "چقدر خوبه" بهنام صفوی..." چشاتو وا کن و زل بزن بهم... واسه دیدن تو اینجا اومدم... اومدم بگم هنوز عاشقم... زیر حرفای قدیمم نزدم"... البته این عادت مختص آهنگ غمگین نیست ها... یک موقعی بود که سر همه کلاسها سوسن خانوم گوش میکردیم... فکر کن... دلم برای دانشگاه تنگ شده... نه فقط برای این شیطنتها و اذیتهای سر کلاس... دلم حتی برای شب امتحان درس خواندن و پروژه هایی که یک روزه می دویدیم دنبالش و همش استرس داشتیم که نمی رسد به کلاس اما درنهایت بهترین کار کلاس میشد هم خیلی تنگ شده... ای بابا ببین از کجا رسیدم به کجا... می خواستم یکم در مورد موزیک حرف بزنم مثلا...
۵. شاد باشید...
۱. عید امسال هم مثل همه روزهای دیگر زندگیم هم خوب و دوست داشتنی بود و هم بد و تکراری و خسته کننده... البته فکر میکنم اتفاقات خوبش بیشتر بود مثلا دخترک با یکی از دوستهای مشترکمان ازدواج کرد... ... فکر میکردم خیلی بیشتر از این دو خط می توانم در مورد عید بنویسم اما هرچه تلاش می کنم بیشتر نمی شود... به هر حال زندگی برای من به روال عادیش برگشته... البته سر آن کاری که در پست قبلی در موردش صحبت کردم نمی روم... بیکاری را به کار در آن محیط ترجیح میدهم... روزهایم به نت گردی و فیلم دیدن و کمی کتاب خواندن میگذرد... و اینکه... زندگی میگذرد دیگر... با یک حجم بزرگ ترس از آینده... وقتی درگیر فکر به این ترس می شوم حالم بد می شود برای همین تصمیم گرفته ام فکر نکنم... تصمیم گرفته ام خودم را بسپارم دست این زمان حال بی روح و رنگ...
۲. متعجبم که چطور است که من نمی توانم انسانها را بشناسم... انسانهایی که به راحتی دروغ میگویند و بقیه آدمها برایشان ذره ای اهمیت ندارند... انسانهایی که به راحتی پا میگذارند روی یکنفر دیگر و می روند بالا... انسانهایی که پستند و خود خواه... بعد فکر کن که یک لحظه به خودت می آیی و میبینی همه اطرافیانت اینگونه اند... همه ها... حتی آن کسی که بی نهایت به او اعتماد داشته ای... در چنین جایی زندگی میکنم... با یک عالمه آدم خود خواه و دروغگو و پست... حس بی اعتمادی و بد بینی به همه را دوست ندارم اما درگیرش شده ام ... خیلی وقتها نمی توانم بفهمم حرفهای طرف مقابلم راست است یا دروغ... نمی دانم به کدامشان می توانم اعتماد کنم... حتی در مورد نزدیکترین دوستانم هم اینطوری شده ام... دوست ندارم اینطوری باشم اما دست خودم نیست... بی اعتمادم ... بی نهایت بی اعتماد...
۳. دیشب با درد شدید از خواب بیدار شدم... یعنی اولش شبیه خواب دیدن بود... داشتم توی خوابم درد میکشیدم... نهایتا از خواب بیدار شدم فهمیدم تصوراتم خواب بوده و درد واقعی... تا صبح بیدار بودم... درد کم و زیاد میشد و خوابم پریده بود... فکرم رفت سراغ سال قبل و قبلترش... اتفاقاتی که افتاده .. اینکه چقدر من مقصر بودم و چقدر بقیه... و این حالم را هی بدتر می کرد... میدانی من آدم رها شدن نیستم... باید یک رابطه، یک احساس ، یک اتفاق برایم تمام بشود... اگر پایانش بی سر و ته و نیمه کاره باشد از خیالم پاک نمی شود و هی آزارم می دهد... یک موقعی خیلی دنبال مقصر می گشتم اما الان نه ... خیلی دوست دارم بی خیال مقصر و سرزنش کردن بشوم... آخر استعداد فوق العاده ای در مقصر دانستن خودم در تمام اتفاقات را دارم ... به هر حال دیشب با یک دنیا فکر تکراری گذشت اما یک تصمیم مهم گرفتم... اینجا در موردش نوشتم تا یادم باشد که باید این یکی را عملی کنم... راستی درد هم مربوط میشود به مشکلات من در سفر... همیشه بعد از مسافرت چند روزی درگیر مشکلاتش هستم... هر بار هم تصمیم میگیرم در مسافرت بعدی دست از این کارها و وسواسهایم بردارم اما نمی شود که نمی شود...
۴. هیچ کدام از بند ها آن چیزی نشد که می خواستم بشود... شاید بخاطر فاصله زیاد بین نوشته هایم باشد... دیگر آن حس راحت نوشتن سابق را ندارم... فکر کنم این روزهای بیکاری فرصت خوبی روی کار کردن روی نوشتن باشد...
۵. شاد باشید....
سلام
آخر سال که می شود همه جا رنگ دیگری میگیرد... بلاگستان هم مستثنی نیست انگار...فکر کنم توی لیست هزار کار آخر سال همه وبلاگ نویسها یک پست آخر سالی هم هست... که مثلا سال خوبی بود یا بد بود... و بعضی ها هم با جزئیات می گویند که چه کردند و چه باید میکردند و نشد... این چند روزه من هم همش توی فکر این آخری بودم... و هر بار نظرم درباره این سال فرق میکرد با دفعه قبل... سال معمولی بود یک جورایی... نه خوب و نه بد... توصیف بهتر از این واقعا پیدا نمی کنم برایش... این دو سه هفته آخر خیلی شلوغ شد البته... یک پروژه جدید گرفتیم... توی یک جای عجیب و غریب دیگر... توی جاهای مختلف کار کردن هم خوبی دارد هم بدی... اینجا کلا متفاوت است از جاهای دیگر... یک محیط سیا.سی و مذهبی خفنی دارد... با گروه خونی آدمی مثل من خیلی فرق میکند... اما به هر حال پروژه است دیگر وقتی میگیری نمی دانی چه خبر است وارد هم که می شوی دیگر باید تمامش کنی حتما... به خاطر این کار دور از انتظار خرید های عید و گشت و گذارهای دوست داشتنی آخر سال خیلی خیلی تند تند انجام شد... کلا خیلی لذت نبردم از خرید کردن که عاشقش هستم... فقط خریدم... حتی خیلی بیشتر از سالهای قبل اما بهم نچسبید!! ... دیگر اینکه... دوست دارم سال جدید فرق داشته باشد... خیلی هم فرق داشته باشد... دوست دارم دنبال کارهایی بروم که دوستشان دارم... و بیشتر از قبل به فکر خودم باشم...
میدانی از شروع سال جدید میترسم... سالی است که نمی دانم قرار است چه بشود...و نمی دانم قرار است چه بکنم... فقط امیداوارم برای همه مان خوب باشد... خیلی خوب...
و دیگر اینکه... هیچی دیگر... فقط...سال نو مبارک.... و میدوستمتان خیلی زیاد...
۱. خیلی منتظر شدم تا پنج شنبه برسد و آن اتفاق خوب بیافتد و بیایم تعریف کنم.... پنج شنبه آمد... اما اتفاق خوب نبود... بد بود خیلی بد...اما راستش را بخواهید انقدر از این چیزها دیده ام که دیگر با یک اتفاق این شکلی قاطی نکنم... ناراحت شدم اما کاری از دستم بر نمی آید شده دیگر... اینکه چه تاثیری روی آینده مبهم من میگذارد در همان آینده مشخص می شود... حوصله ندارم به چنین آینده ای فکر کنم... ترجیح می دهم توی حال زندگی کنم... پنج شنبه وقتی داشتیم با دخترک برمیگشتیم خیلی ناراحت بودم... توی ماشین سرم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم: قرار نیست که همیشه اینطوری بمونه٬ مگه نه؟... دخترک گفت: نه همیشه اینطوری نمیمونه همه چی درست میشه... و من می خواهم فکر کنم که قرار نیست همیشه اینطوری بماند همه چیز درست می شود... خودم را سرگرم میکنم با همه چیزهایی که ممکن است... نت٬ کتاب٬ فیلم٬ Angry birds ٬خریدوووو ... همه شان کمک میکند که فراموش کنم ... هرچند که صبح ها چشم که باز می کنم همه چیز باز جلوی چشمانم رژه می رود... با همه اینها زندگی میگذرد... من نفس میکشم... میخندم... و هنوز امید دارم.. هرچند کم... اما دارم....
۲. خیلی دوست داشتم بنویسم اما حالا کلمات نمی آیند...
۳. عنوان تکه ای از یک ترانه به شدت ناله است از پوریا ساوجی گوش نکنید بهتر است...
۴. شاد باشید...
سلام...
۱. زن جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل"
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. زن نفسش را در سینه حبس می کند.
دکتر به سمت او می رود. زن با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن زن شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه زن می گذارد و میگوید: شوخی کردم... شوهرت همون اولش مُرد.
۲.این که من هر روز و هر روز با فکر بستن اینجا برای نوشتن میایم اصلا اصلا خوب نیست... میدانی هر کاری که می کنم دلم راضی به رفتن از اینجا و جای دیگر نوشتن نمی شود... بعد هی میخواهم بنویسم و اینجا نمی شود... حس اینکه کسانی اینجا را می خوانند که نباید آزار دهنده است... و ننوشتن از آن بدتر...
۳.اینکه حال من خوش نیست... حرف امروز و دیروز نیست... خیلی وقت است که خوب نیستم... که حالم بد است... که هی خوردم به بن بست و برگشتم و راه تازه و دوباره بن بست و دوباره برگشت و دوباره و دوباره و تکرار و تکرار و تکرار.... حالم خوش نیست چون هیچ وقت هیچ چیز سر جای خودش نبود... چون همیشه تلاشهایم بی نتیجه ماند و من ماندم و یک تن خسته... بدتر از همه اینکه این یک ماهه روحیه می خواهم ... این یک ماهه باید خوب باشم... اما نیستم... کسی نیست بیاید دستم را بگیرد از این چاه لعنتی بکشد بیرون... که حالم را خوب کند... هیچ کس.. حتی دخترک... من مانده ام از همیشه تنها تر و خسته تر... این که می گویم تنها یعنی تنهای تنهای تنها... منتهی الیه تنهایی همه آدمها... اصلا ته ته ته هر چه تنهایی که توی عالم است...
۴.میدانی دلم روزانه نویسی می خواهد... دلم یک وبلاگ رنگ و وارنگ با یک اسم ژیگولی می خواهد... با یک عالمه اتفاق مثلا بامزه غیر تکراری... از اینهایی که هر شب بیام از کله سحر بنویسم تا شب .. بشود یک پست طولانی... با یک عالمه مکالمه... با یک عالمه انرژی و امید... بعد بفرستمش روی همان صفحه رنگ و وارنگی که گفتم ... بعد یک عالمه آدم مثل من نویسنده شاد بیایند بخوانند وکلی حرف بزنند... انقدر که کله سحری که چشم باز می کنم و میایم نت همه را بخوانم و کلی ذوق کنم... بعد بروم سراغ روز تازه ام که باز هم پر است از آدم و دوست داشتن و زندگی...
۵.چند سالی است که می نویسم روزهای خوب در راه است... می نویسم تا برسم به آن... باز هم می نویسم و برای خودم تکرار می کنم... روزهای خوب در راه است... تمام می شود این همه تلخی لعنتی ... تمام می شود... چای تلخ صبح گاهی ام روزی از همین روزها شیرین می شود... باز می نویسم تا بشود... چای تلخ صبح گاهی ام روزی از همین روزها شیرین می شود... چای تلخ صبح گاهی ام روزی شیرین می شود... روزی از همین روزها...
۶.اصلا قبول همه همه همه آدمهای زندگی ام را خودم پراندم... من با کسی نساختم... من کاری کردم که همه رفتند... اما تو یکی از همه خوش شانس تر بودی... از همه با تو مهربان تر بودم... و تو از همه بدتر شدی... عیبی ندارد... توام نپرس که من زنده ام یا نه... اگر قرار باشد طبق معمول دور دوست داشتنهای یک طرفه ام که یکی در میان یک بار من یک طرفه عاشقم و یک بار او ادامه پیدا کند... حالا نوبت دوست داشتن یک طرفه اوست( منظور از او فرد خاصی نیست ها... منظور اوی نوعیست!!!)... منتظرم...
۷.شد یک پست مثل قدیم ها.. پر از بند و حرف های پراکنده... دوست دارم اینگونه نوشتن را... حس می کنم زنده ام ... لااقل این یکی را با بی اجازه خواندن از من نگیر...
۸.عنوان تکه ای از ترانه جدید لهراسبی ست... با نام تصمیم....
۹. شاد باشید...!!!
امشب شب یلداست... شب یلدا همیشه برایم شب خوبی بود... اما امسال... دلم بدجور گرفته... بلندترین شب سال است و من بلند ترین کوه غصه سالیانه ام را دارم... بلند ترین شب سال است و من راه نفسم بیشتر از همیشه بسته است...بلند ترین شب سال است و توپ کوچک توی گلویم از همیشه بزرگ تر است... بلند ترین شب سال است و من از همیشه همیشه تنها ترم... تازه امروز روز خوبی بوده... به خاطر تولد دخترک که چند روز پیش بود رفته بودیم بیرون... کلی چرخیدیم... کلی خندیدیم... بگذریم که مدتیست حس میکنم که خنده ها و شوخی ها و دوستی هایمان رنگ دیگری دارد... بعد یک اتفاقی افتاد که همه افکار خوب و بد یک سال گذشته را آوار کرد روی سرم... فکر کنم این باعث شده که الان توی بلند ترین شب سال که همه نشسته اند دور هم و میگویند و میخندند من آمده ام توی این کنج تنهایی خودم و کز کرده ام یک گوشه... و دلم می خواهد صبح بشود... زود صبح بشود... نه اصلا دلم میخواهد شب تمام نشود... هیچ وقت تمام نشود... و نیاید صبحی که هیچ امیدی در آن نیست...
وای از حرفهایی که نمی توانی بزنی... وای از سوال هایی که نمی توانی بپرسی... و وای از دلتنگی که هیچ وقت تمام نمی شود...
گیر داده ام به این آهنگ بدجور... این دل مال تو بود... اما از تو چه سود... وای از رفتن تو... از دنیای حسود...
....
احتمالا تا نیم ساعت دیگر کر می شوم... هدفون گذاشته ام توی گوشهایم و یک آلبوم دوپس دوپس! انتخاب کرده ام و صدا را برده ام تا آخر... دلم نمی خواهد صداهای دور و برم را بشنوم... حوصله هیچ کس و هیچ کاری را هم ندارم... چند ساعت دیگر باید بروم عروسی... برای همین کلی کار دارم ... هنوز نمی دانم چه می خواهم بپوشم... نمی دانم با موهایم چه کنم وووو... البته آرایشگر محترم انقدر کوتاهش کرده که زیاد وقت نمی برد... راستی چرا این آرایشگرها اینطوریند؟... گفتم یکم کم کم جلوی موهایم را کوتاه کن الان فقط دو سانت از جلوی موهایم مانده... گفتم یکم کم کم ابروهایم را کوتاه کن انقدر کوتاه کرد که موقع برگشتن به خانه مداد ابرو خریدم تا بتوانم کمی بلندش کنم و حالت بدهم بهش... دیگر اینکه... میبینی چقدر این روزهایم خالیست... البته خیلی چیزها بود که باید میگفتم.. خیلی چیزهای بود که باید مینوشتم تا الان بتوانم بگویم چه شده که الان انقدر خالی شده زندگیم... میدانی حس میکنم تنها جایی از زندگی ام ایستاده ام که نمی دانم چه باید بکند... یک آینده مبهم با یک عالمه تبعات تصمیمات اشتباه گذشته روبرویم نشسته... و من فقط نگاهشان میکنم... تصمیم دارم که عوض شوم... یعنی چند شب پیش که خوابم نمی برد با خودم گفتم بالاخره کی می خواهی دست از این طور زندگی کردن برداری؟ چه باید بشود که تلنگر بزند به من که بس است بلند شو؟.... بعد به این فکر کردم که خوب عوض بشوم و چه شکلی بشوم؟... اما راستش حوصله ام نیامد فکر کنم به مدل جدید خودم... گفتم فردا تصمیم می گیرم که چه شکلی شوم.. اما هنوز تصمیم نگرفتم.... بجای فکر کردن نشستم Need For Speed بازی کردم... کمی فرندز دیدم... بعد قوی سیاه را دوبار دیدم و غصه خوردم... بعد دوباره فرندز دیدم... دوباره بازی کردم... و اینها هی تکرار شد... الان هم که باید بروم آماده بشوم برای عروسی... میبینی وقت ندارم فکر کنم که... حالا باشد امشب که از عروسی بیایم احتمالا بخاطر سروصدای زیادی که توی عروسی بوده سه ساعتی خوابم نمی برد...آن موقع فکر میکنم که New nasrin چه طوری باید باشد... همین دیگر... بد نیست شما هم پیشنهاد بدهید برای ورژن جدید من...
شاد باشید....
چند روزه این فکر افتاده به جونم که اگه نتونم کار ثابت پیدا کنم چی میشه؟... خسته شدم از دنبال کار گشتن... از کارای پروژه ای بی نتیجه و مسخره... و حالا تصور کار پیدا نکردن داره دیونه م میکنه... یه روز خوبم و دو روز بد... هوا هم که گرفته ... اصلا همه چی دست به دست هم دادن تا دیونه م کنن...
پ.ن: این اون چیزی نبود که می خواستم بنویسم... از دیشب داشتم به نوشتن فکر میکردم... آخرشم این از آب در اومد... به خدا نمی خواستم ناله کنم... [ناراحت]